محمد تقي جعفري
456
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
نزد ، بلكه به دستم خورد . اى بىخرد ، واى از آن موقع كه به دلم بزند اندكى از حالت روحانى الهى بر دل ساحران زد و دست وعصا در نظر آنان يكى شد . آن گروه ساحران از بريده شدن دست و پا كمتر از آن پيرى احساس رنج كردند كه عصايش از دستش گرفته شود . ما ساحران دانستيم كه هستى واقعى ما اين بدن نيست ، ما در ماوراى بدن با حيات الهى زندگى مىكنيم خوشا به حال كسى كه ذات خود را شناخت و در مامن ابديت وسرمديت بيارميد كودك براى گردو ومويز مىگريد ، ولى عاقل آن خوردنىها را ناچيز مىشمارد . هر كس كه در اين دنيا محجوب وجاهل است هر اندازه هم كه بزرگ سال باشد ، بالاخره كودك است ، مرد بالغ كسى است كه از شك وترديد رها شده است ، جسد مادى در نظر دل همان گردو ومويز است و طفل نابالغ كجا ودانش مردان رشد يافته كجا ؟ اگر علامت مردى ريش وخايه بود ، بز مرد بزرگى بود . بز با آن ريشش پيشواى گله مىشود وگله را به دنبال خود مىكشد ، به كجا ؟ به كشتارگاه . ريش را شانه مىزند كه من پيشوايم به كجا ؟ به درياى درد وغم ودوزخ بدبختىها . ريش انبوه را رها كن روش و رفتار انسانى را بگير و اين همه ما و من وتشويشهاى بنيان كن را از خود دور بساز ، هيچ توجه ندارى كه ريش انبوهت براى مردم خنده زار شده است ، تو با اين ريش كه زيباييت را به باد نيستى سپرده است ، نازهاى فراوانى هم به راه انداختهاى ؟ ناز كم كن تا همانند بوى گل راهنماى عاشقان به گلستان گردى . هيچ مىدانى بوى گل چيست ؟ بوى گل دمهاى حيات بخش عقل وخرد است كه پيش قراول ملك ابديت است .